بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بیوفاست . . .
(حضرت علی علیهالسلام)
********************************
مگه اشک چقدر وزن داره…؟
که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم…
با تو بودن بخدا حس قشنگیست نرو
با تو شبهای سیاهم همه رنگیست نرو
تازه دل داشت خودش را بتو عادت میـداد
بین دستِ من و تو مَعبر تنگیست نـرو
مطمئنم بِرَوی سقفِ دلم می ریــــزد
راست می گویمت این خانه کلنـگیست نرو
جای من نیستی و از دل من بی خبری
این خدا حافظ تو نیز تفنگیست نرو
مانده ام تا چه بگویم که بمانی نَرَوی
آخر ای یار مگر قلب تو سنگیست ؟ نَـــرو
اشک سه حرف ندارد … ، اشک خیلی حرف دارد!!!
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در مقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ایام جگرخون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
من نگویم که مرا از قفس آزادکنید
قفسم برده به باغی و دلم شادکنید
فصل گل می گذرد همنفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یادکنید
چنان در قید مهرت پای بندم
گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
معاذالله من این صورت نبندم
چه جانها در غمت فرسود و تنها
نه تنها من اسیر و مستمندم
تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
گر آوازم دهی من خفته در گور
و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود میپسندم
وفاداری............
امروز درختی را بعد از یک سال دیدم که خشکیده بود
گفتم:درخت تو چرا خشکیده ای؟؟؟؟
گفت:بعد از آن روز که تو رفتی دوستت را با دیگری دیدم که زیر سایه ام مینشستند و به تو میخندیدند
**************************

بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداخت
اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد
گفتم : تو شu200du200du200du200dـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید.
به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید.
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد.
و به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!
لیلی زیر درخت انار نشست
درخت انار عاشق شد،گل داد، سرخ سرخ
گل ها انار شد، داغِ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت
دانه ها عاشق بودن. دانه ها توی انار جا نمی شدن
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدن.انار ترک برداشت
خون انار روی دست لیلی چکید
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید

آسمانم را گرفتی، سایبانم را مگیر
بالهایم را شکستی، آشیانم را مگیر
نامی از من بر زبان جاری مکن، بگذار تا
مدتی هم در خودم باشم، نشانم را مگیر
طعنه های آشکارِ لحظه های شک و خشم
گریه ی پنهانـی و سـوز نهانـم را مگیر
وقت" نه " گفتن به نامردم، دهانم را مبند
لحظه ی آتش به پا کردن زبانم را مگیر
راحتم از بیم دشمن، فارغم از خیر دوست
دوستانم را رها کن، دشمنانم را مگیر
*
روزگار ! ای بی مُروّت فتنه ی ایمان سِتان
هر چه می خواهی بگیر، امّا امانم را مگیر

سر جوانی در کتابخانه از دختری پرسيد : مزاحمتان نمی شوم کنار دست شما بنشينم؟ دختر جوان با صدای بلند گفت: نمی خواهم يک شب را با شما بگذرانم
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند . پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسر رفت و در کنار ميزش به او گفت : من روانشناسی پژوهش می کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزی فکر میکنند گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟
پسر با صدای بسيار بلند گفت : 200 دلار برای يک شب خيلی زياد است!
وتمام آنانی که در کتابخانه بودند به دختر نگاهی غير عادی کردند ، پسر به گوش دختر زمزمه کرد : من حقوق میخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم.
u200d
دیکته ی زندگی مان پر از غلط است ..
ولی نگران نباش ..
خودش گفته قبل از نمره دادن
اگر پشیمان شوی ؛
غلط هایت را یواشکی پاک میکنم ..
آرامش یعنی
در میان صدها مشکل ؛ خیالت هم نباشد و لبخند بزنی ..
چون می دانی خدایی داری که هوای تو را دارد ..
کاش زندگی شعر بود
تا برایش یک دنیا شعر می سرودم
تا با آهنگش
در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند.
کاش زندگی قصه بود
تا برایش یک دریا قصه می گفتم
تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند.
چندی قبل که مهمان یکی از آشنایان بودمبه او گفتم :خروسی داشتید که صبح ها ️همه
را از خواب بیدار میکرد چکارش کردید؟؟؟؟
گفت:
سرش را بریدیم!!
همسایه ها همه شاکی بودند و میگفتند :
خروس شما ما را صبح ها از خواب بیدار میکند........
آنجا بود که فهمیدم،
هرکس مردم را بیدار کند
باید سرش بریده شو!!
در روزگاری كه
همه از "مرغ" حرف می زنند..
كسی از "خروس" نمیگوید..
زیرا همه به فكر سیر شدن هستند
نه بیدارشدن..



















نکته های ادبی - تاریخی وهنری...
ما را در سایت نکته های ادبی - تاریخی وهنری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 166 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:56