![]()


میدانم پاییزت را فقط برای عریانی درختان نیافریدی
شاید میخواهی جدا شوم از هر آنچه مرا از رحمتت جدا انداخته ؟ !
میدانم پس از تحمل سرمای زمستان لباسی چون بهار در انتظارم است



برای خانه ی سوخته
باز شاید بشود خانه یی بنا کرد
دل سوخته را بگو چه کنیم ؟

که اگر داده ای همه از لطف و عطوفتت بوده و نداده هایت همه از حکمت و معرفتت

در این پیداهای پنهان
پاییز جدای را بیدار ساخته است
در این شب های بی آسمان
دل هوای باران خواسته است
در این روز های زمستان
نفس صدای باران داشته است
در این هوای پریشان...
پروردگارا
ما را چنان در راهت استوار بفرما که هیچ طوفانی در زندگیمان حتی یک لحظه ما را به غیر از تو مشغول نسازد
![]()
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالیکه گویی ایستاده بودم !
چه غصه هایی که فقط به سپیدی مویم حاصل شد در حالیکه قصه کودکانه اى بیش نبود !
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نخواهد نمی شود !
به همین سادگی …
غمت در نهانخانه ی دل نشیند
به نازی که ليلی به محمل نشیند
به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام، ناقه در گِل نشیند
خلد گر به پا خاری، آسان برارم
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟
پی ناقه اش رفتم آهسته، ترسم
غباری به دامان محمل نشیند
مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
زبامی که برخاست، مشکل نشیند
عجب نیست خندد اگر گل به سروی
که در اين چمن پای در گِل نشیند
بنازم به بزم محبت که آن جا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
طبیب از طلب در دو گیتی میاسا
کسی چون میان دو منزل نشیند؟


لحظات شادی خدا را ستایش کن
لحظات سختی خدا را جستجو کن
لحظات درد آور به خدا اعتماد کن
در تمامی لحظات خدا رو شکر کن
در لحظات آرامش دعا کن
.jpg)
چه كنم اوستاد اگر پُرسد؟
كوزه ی اب از اوست از من نیست
زین شكسته شدن دلم بشكست
كار ایام جز شكستن نیست
خدایا
میدانم پاییزت را فقط برای عریانی درختان نیافریدی
شاید میخواهی جدا شوم از هر آنچه مرا از رحمتت جدا انداخته ؟ !
میدانم پس از تحمل سرمای زمستان لباسی چون بهار در انتظارم است



راز زندگی آرام این است :
امروز در کنار خدا گام بردار و فردا را به او بسپار !


![]()

گر نمی سوزد دلم ، این آه درد آلود چیست ؟
آتشی گر نیست در كاشانه، چندین دود چیست ؟
عاقبت چون روی در نابود دارد بود ما
این همه اندیشه ی بود و غم نابود چیست ؟
ناوك آن غمزه هر كس راست ، مارا هم رسد
چون مقدر گشت روزی، فكر دیر و زود چیست ؟
درد دل را نیست بهبودی زتشخیص علاج...
ای طبیب، آخر بگو درد مرا بهبود چیست ؟
گر نه از بهر ریا پو شیده ای این خرقه را
زاهد خودبین بگو، این قلب زر اندود چیست ؟
یك شب ای آرام جان زان زلف سر كش باز پرس
كز پریشانی دلها آخرت مقصود چیست ؟
محنت شاهی و تعظیم رقیبان تا به كی ؟
بندگانیم، این یكی مردود و آن مقبول چیست ؟

برزگری پند به فرزند داد
کای پسر، این پیشه پس از من تراست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
کشت کن آنجا که نسیم و نمی است
خرمی مزرعه، ز آب و هواست
دانه، چو طفلی است در آغوش خاک
روز و شب، این طفل به نشو و نماست
میوه دهد شاخ، چو گردد درخت
این هنر دایهٔ باد صباست
دولت نوروز نپاید بسی
حمله و تاراج خزان در قفاست
دور کن از دامن اندیشه دست
از پی مقصود برو تات پاست
هر چه کنی کشت، همان بدروی
کار بد و نیک، چو کوه و صداست
سبزه بهر جای که روید، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گیاست
راستی آموز، بسی جو فروش
هست در این کوی، که گندم نماست
نان خود از بازوی مردم مخواه
گر که تو را بازوی زور آزماست
سعی کن، ای کودک مهد امید
سعی تو بنا و سعادت بناست
تجربه میبایدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست
گفت چنین، کای پدر نیک رای
صاعقهٔ ما ستم اغنیاست
پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست
دولت و آسایش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست
قوت، بخوناب جگر میخوریم
روزی ما، در دهن اژدهاست
غله نداریم و گه خرمن است
هیمه نداریم و زمان شتاست
حاصل ما را، دگران میبرند
زحمت ما زحمت بی مدعاست
از غم باران و گل و برف و سیل
قامت دهقان، بجوانی دوتاست
سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است
در ده ما، بس شکم ناشتاست
گه نبود روغن و گاهی چراغ
خانهٔ ما، کی همه شب روشناست
زین همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همین بوریاست
همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است
لیک دو صد وصله، مرا بر قباست
رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بینواست
خرقهٔ درویش، ز درماندگی
گاه لحاف است و زمانی عباست
از چه، شهان ملک ستانی کنند
از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست
پای من از چیست که بی موزه است
در تن تو، جامهٔ خلقان چراست
خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟
از چه درین دهکده قحط و غلاست
در عوض رنج و سزای عمل
آنچه رعیت شنود، ناسزاست
چند شود بارکش این و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست
کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ز چه رو، بی بهاست
عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کیمیاست
آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست
ز انده این گنبد آئینهگون
آینهٔ خاطر ما بی صفاست
آنچه که داریم ز دهر، آرزوست
آنچه که بینیم ز گردون، جفاست
پیر جهاندیده بخندید کاین
قصهٔ زور است، نه کار قضاست
مردمی و عدل و مساوات نیست
زان، ستم و جور و تعدی رواست
گشت حق کارگران پایمال
بر صفت غله که در آسیاست
هیچکسی پاس نگهدار نیست
این لغت از دفتر امکان جداست
پیش که مظلوم برد داوری
فکر بزرگان، همه آز و هوی ست
انجمن آنجا که مجازی بود
گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست
رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم
خدمت این قوم، به روی و ریاست
نبض تهی دست نگیرد طبیب
درد فقیر، ای پسرک، بی دواست
ما فقرا، از همه بیگانهایم
مرد غنی، با همه کس آشناست
بار خود از آب برون میکشد
هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست
مردم این محکمه، اهریمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست
آنکه سحر، حامی شرع است و دین
اشک یتیمانش، گه شب غذاست
لاشه خورانند و به آلودگی
پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست
خون بسی پیرزنان خوردهاست
آنکه بچشم من و تو، پارساست
خوابگه آنرا که سمور و خز است
کی غم سرمای زمستان ماست
هر که پشیزی بگدائی دهد
در طلب و نیت عمری دعاست
تیرهدلان را چه غم از تیرگیست
بی خبران را، چه خبر از خداست

![]()
+ نوشته شده توسط محمود عباسلو درچهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶ و ساعت 0:0 |
نکته های ادبی - تاریخی وهنری...ما را در سایت نکته های ادبی - تاریخی وهنری دنبال میکنید
برچسب: نهانخانه, نویسنده: بازدید: 275