





ای اشک، آهسته بریز که غم زیاد است
ای شمع ، آهسته بسوز که شب دراز است
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم، کسی یار کسی نیست .
هر مرد شتر دار اویس قرنی نیست
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
بر مرده دلان پند مده خویش نیازار
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
با مرد خدا پنجه میفکن چو نمرود
این جسم خلیل است که آتش زدنی نیست
خشنود نشو دشمن اگر کرد محبت
خندیدن جلاد ز شیرین سخنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست
صد بار اگر دایه به طفل تو دهد شیر
غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست
![]()
شمع اگر پروانه را سوزاند خیر از خود ندید / آه عاشق زود گیرد دامن معشوق را
مثل شمع بزم آبم کرد و رفت
عشوه ای آورد و خوابم کرد ورفت
رفت و کوه طاقتم را باد برد
یوسف امید من در ماه مرد
ای دل شوریده مستی میکنی
باز هم شبنم پرستی میکنی
نام هر کس که شود آهوی دشت
ای دل غم دیده دیدی بر نگشت
بعد از این زهر جدایی را مخور
چوب عمر بی وفایی را نخور
من که گفتم ای دل بی بندوبار
عشق یعنی رنج و یعنی انتظار......


در طواف شمع میگفت این سخن پروانهای
سوختم زبن آشنایان ای خوشا بیگانهای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هریکی سوزد به نوعی در غم جانانهای
گر اسیرخط و خالی شد دلم، عیبم مکن
مرغ جایی میرود کانجاست آب و دانهای
تا نفرمایی که بیپروا نهای در راه عشق
شمعوش پیش تو سوزم گر دهی پروانهای
پادشه را غرفه آبادان و دل خرم، چه باک
گر گدایی جان دهد درگوشهٔ ویرانهای
کی غم بنیاد ویران دارد آن کش خانه نیست
رو خبر گیر این معانی را ز صاحبخانهای
عاقلانش باز زنجیری دگر بر پا نهند
روزی ار زنجیر از هم بگسلد دیوانهای
این جنون تنها نه مجنون را مسلم شد بهار
باش کز ما هم فتد اندر جهان افسانهای
آتش بگیر تا ببینی چه می کشم/ احساس سوختن به تماشا نمی شود

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم
در روز وصال تو به قربان تو کردم
خون بود شرابی که ز مینای تو خوردم
غم بود نشاطی که به دوران تو کردم
آهی است کز آتشکدهٔ سینه برآمد
هر شمع که روشن به شبستان تو کردم
اشکی است که ابر مژه بر دامن من ریخت
هر گوهر غلتان که به دامان تو کردم
صد بار گزیدم لب افسوس به دندان
هر بار که یاد لب و دندان تو کردم
دل با همه آشفتگی از عهده برآمد
هر عهد که با زلف پریشان تو کردم
در حلقهٔ مرغان چمن ولوله انداخت
هر ناله که در صحن گلستان تو کردم
یعقوب نکرد از غم نادیدن یوسف
این گریه که دور از لب خندان تو کردم
داد از صف عشاق جگرخسته برآمد
هرگه سخن از صف زده مژگان تو کردم
تا زلف تو بر طرف بناگوش فرو ریخت
از هر طرفی گوش به فرمان تو کردم
تا پرده برافکندم از آن صورت زیبا
صاحب نظران را همه حیران تو کردم
از خواجگی هر دو جهان دست کشیدم
تا بندگی سرو خرامان تو کردم
دوشینه به من این همه دشنام که دادی
پاداش دعایی است که بر جان تو کردم
زد خنده به خورشید فروزنده فروغی
هر صبح که وصف رخ رخشان تو کردم


شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گفت؟...
گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی...
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
غوغا می کنی
ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی؟
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی؟
از تیر کجتابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی
ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را
با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می کنی
با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال
زشت است ای وحشی غزال٬ ما چه زیبا می کنی
امروز ما بیچارگان امید فردایش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی؟
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی
ما شهریارا بلبلان دیدیم بر طرف چمن
شور افکن و شیرین سخن اما تو غوغا می کنی

تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟
نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
که عشق حادثه اى مبتلا به عادت نیست
درون آینه غیر از خودت چه مى بینى ؟
تو هم شبیه منى هیچکس کنارت نیست
پر از گلایه ام اما به جبر خندانم
همیشه واقعیت ناشى از حقیقت نیست
برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر که خیر ندیدى بدون علت نیست
فقط اجازه بده در نبودنت شب ها
کمى به فکر تو باشم اگر جسارت نیست
شمع این مسئله را بر همه کس روشن کرد
که توان تا به سحر گریه ی بی شیون کرد
شمعي به پيش روي تو گفتم كه بركنم
حاجت به شمع نيست كه مهتاب خوشتراست
سعدي
*
خواهي كه روشنت شود احوال درد من
درگير شمع را و ز سر تا به پا بپرس
سلمان ساوجي
*
اشك گرم و آه سرد و روي زرد و سوز دل
حاصل عشقند ومن اين نكته ميدانم چو شمع
اطهري كرماني
*
كاش بودم شمع تا بهر رفاه ديگران
در ميان جمع سوزانند سر تا پا مرا
قدسي مشهدي
*
شمع خنديد به هر بزم از آن معني سوخت
خنده بيچاره ندانست كه جائي دارد
پروين اعتصامي
*
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
فرخي يزدي
*
كس آگه نيست از سوز درون و اشك خونينم
جزآن شمعي كه ميسوزدشب هجران ببالينم
ناهيد همداني
*
پروانه من نيم كه به يك شعله جان دهم
شمعم تمام سوزم و دم بر نياورم
نورجهان
*
شمع گيرم كه پس از كشتن پروانه گريست
قاتل از گريه بي جا گنهش پاك نشد
صابر همداني
*
شمع اين مساله را بر همه كس روشن كرد
كه توان تا به سحر گرية بي شيون كرد
عماد تهراني
*
شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمعند
اي دوست بيا رحم به تنهائي ما كن
شوكت اصفهاني
*
نامرادي در جهان بايد ز شمع آموختن
سوختن خود را و بزم ديگران افروختن
اهلي ترشيزي
*
مــــرا با شمع نسبت نيست در ســـوز
كه او شب سوزد و من در شب و روز
جامي
*
پروانه به يك سوختن آزاد شد از شمع
بيچاره دل ما است كه در سو ز و گداز است
وصال شيرازي
*
از مكافات بينديش كه در شرع وفا
گردن شمع به خونخواهي پروانه زدند
وصال شيرازي
*
شب شمع يك طرف رخ جانانه يك طرف
من يك طرف در آتش و پروانه يك طرف
رفعت سمناني
*
آرام تو رفتار به سر و چمن آموخت
تمکين تو شـــوخي به غزال ختن آموخت
افروختن و سوختن و جامه دريدن
پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت
طالب آملي
*
ديدي كه خون نا حق پروانه شمع را
چندان امان نداد كه شب را سحر كند
شفائي اصفهاني
*
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن هر دم
به سر خاكستري درماتم پروانه ميريزد
پروين اعتصامي
*
شمع جمعي و همه سوخته وصل تواند
گنج حسني و جهاني همه ويران از تو
هلالي جغتايي
*
شمع مجلس گر تو باشي از هوا پروانه بارد
ورگل گلشن تو باشي از زمين بلبل برويد
نقش كمرهاي
*
بال پروانه اگر پاس ادب را ميداشت
شمع پيراهن فانوس چرا مي پوشيد
صائب تبريزي
*
نيست در باطن جدائي عاشق و معشوق را
شمع بتوان ريخت از خاكستر پروانهها
صائب تبريزي
*
اينكه گاهي ميزدم بر آب و آتش خويش را
روشني در كار مردم بود مقصودم چو شمع
صائب تبريزي
*
بنشسته و جز شمع كسي پيشش نيست
پروانه بيا كه روز روز من و تست
راضي اصفهاني
*
بوي گل امشب ز دود شمع ميآيد مگر
بلبل اشكي بر سر خاكستر پروانه ريخت
حاذق گيلاني
*
از شمع سه گونه كار ميآموزم
ميگريم و ميگدازم و ميسوزم
مسعود سعد سلمان
*
اين شيوهام ز شمع خوش آمد كه هيچگاه
پروانه را نسوخت مگر در حضور خويش
مير غفور لاهيجي
*
اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را
با دو ست هم رحميچو بادشمن مدارا ميكني
شهريار
*
به پيش شمع اگر پروانه سوزد نيست دشوارش
چه باك از سوختن آن را كه بربالين بود يارش
جدائي ساوهاي
*
نام تو بردم و زدم آتش به جان خویش
در آتشم چو شمع ز دست و زبان خویش
نورجهان بیگم
هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد
دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد
زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک
ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد
شمع خندید به هر بزم، از آن معنی سوخت
خنده، بیچاره ندانست که جائی دارد
سوی بتخانه مرو، پند برهمن مشنو
بت پرستی مکن، این ملک خدائی دارد
هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی، که ضیائی دارد
گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب
بره، دور از رمه و عزم چرائی دارد
مور، هرگز بدر قصر سلیمان نرود
تا که در لانهٔ خود، برگ و نوائی دارد
گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده
آخر این در گرانمایه بهائی دارد
فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد
صرف باطل نکند عمر گرامی، پروین
آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد

ما را در سایت نکته های ادبی - تاریخی وهنری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 402