

تَخَفَّفوا تَلحَقوا... سبکبار شوید تا برسید

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

زندگــــــــــی
نقطه ای از یک خط است
زندگـــی، رویشِ یک بشــر است
زندگی، ثانیه ای بیشتر از لحظه ی مرگ
زندگی، لحظـــــــه ی دیـــــــــــدارِ خـــــداست
زندگی را بــــاید، مثـــــــــلِ یک خـــــــــــاطره زیست
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چهها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد

زمستان است
زمین برفی و فصل زمستان
هوای ابری و درگیر باران
نمای مردۀ بی روح و بی جان
درختان، شاخه های لخت و عریان
شبیه دسته ای روح پریشان –
سفید ِ قله های ِ کوهساران
فضای خلوت ِ کوچه – خیابان
عبوری با قدمهای شتابان
نگاه از منظری در مه گرفته
سلام دستها در جیب پنهان
زمستان است زمستان است زمستان
هوا سرد است سرها در گریبان

ماه من غصه چرا !
آسمان را بنگر، كه هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر، به ما ميخندد !
يا زميني را كه دلش از سردي شبهاي خزان
نه شكست و نه گرفت !
بلكه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد كشيد
و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد كه هنوز ، پر امنيت احساس خداست !
ماه من ، غصه چرا ؟!
تو مرا داري و من هر شب و روز،
آرزويم، همه خوشبختي توست!
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن گفتنها
كار آنهايي نيست، كه خدا را دارند
ماه من !
غم و اندوه، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشهاي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شكست،
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود، كه خدا هست، خدا هست هنوز!
او هماني ست كه در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد .....
او هماني ست كه هر لحظه دلش ميخواهد، همه زندگيام، غرق شادي باشد ....
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است .... !
اين همه غصه و غم، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يك باغند
همه را با هم و با عشق بچين
ولي از ياد مبر :
پشت هر كوه بلند، سبزهزاري ست پر از ياد خدا
و در آن باز كسي ميخواند
كه خدا هست ، خدا هست هنوز