امپراتور یونان به کوروش بزرگ گفت:ما برای شرف می جنگیم و شما برای ثروت.کوروش بزرگ جواب داد: هر کس برای نداشته هایش می جنگد…

ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم
ما هم اســــــیر طره ی جانانه بوده ایم
ما نیز چون نســــیم سحر در حریم باغ
روزی نـــــدیم بلــــبل و پــروانه بوده ایم
ما هم به روزگار جوانی ز شور عشـق
عبــــرت فزای مردم فـــــــرزانه بوده ایم
بر کـــــام خشک ما به حقارت نظر مکن
ما هم رفیق ســــاغر و پیمانه بوده ایم
ای عاقــــــلان به لذت دیوانـــــگی قسم
ما نیز دل شـــــکسته و دیــوانه بوده ایم
...............................................
تـو ايـن چـنـد سال عـمـر كـردنـم فـهـمـيـدمـــ…
آدما مـثـل سايـہ مـيـمـونـنـــ…
وقـتـے كـہ مـيـري سـمـتـشـون ازت دور مـيـشـنـــ…
ولـے وقـتـے كـہ بـهـشـون پـشـت مـيـكـنـے خـودشـون مـيان سـمـتـتـــ…


بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه همین معمولی ساده بساز
دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

یاد، آن روز که مست از می نابم کردی
نگهی کردی و فارغ ز شرابم کردی
چون که دیدی شده چشمان تو میخانه من
ای دریغ ... از در میخانه جوابم کردی
شمع گشتم که کنم ظلمت شب نورانی
همچو آتش شدی و یک شبه آبم کردی
گفتی از عشق دوصد قصه وافسانه به من
با همین زمزمه ها بود که خوابم کردی
رو به سوی دل دریایی مستت کردم
ای دریغا که تو دلخوش به سرابم کردی
دل من بی خبر از عشق چه آرامش داشت
آمدی ، ای مه من پر تب وتابم کردی
پر ز آزادگی و مهر و صفا بود دلم
خانه آباد ...چرا خانه خرابم کردی؟؟؟

مردم می گویند، ” آدم های خوب را پیدا کنید و بدها را رها کنید.”
اما باید اینگونه باشد:
” خوبی را در آدم ها پیدا کنید و بدی آن ها را نادیده بگیرید. ”
هیچکس کامل نیست
يادمان باشد به دل كوزه آب كه بدان سنگ شكست
بستي از روي محبت بزنيم
تا اگر آب در آن سينه پاكش ريزند، آبرويش نرود
يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بكشيم
حق به شب بو بدهيم
و نخنديم دگر به ترك هاي دل هر گلدان
و به انگشت نخي خواهيم بست
تا فراموش نگردد فردا زندگي بايد كرد
و بدانيم كه شبي خواهيم رفت
و شبي هست ما را
كه نباشد پس از آن فردايي...

نقـش یـــک درخــت خشک را
در زنـدگی بازی میکـنم
نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم
یا هیزم شکن پـیــر…

رد پای کسی که


یکی رفت و دینار از او صد هزار
خلف برد صاحبدلی هوشیار
نه چون ممسکان دست بر زر گرفت
چو آزادگان دست از او بر گرفت
ز درویش خالی نبودی درش
مسافر به مهمان سرای اندرش
دل خویش و بیگانه خرسند کرد
نه همچون پدر سیم و زر بند کرد
ملامت کنی گفتش ای باد دست
به یک ره پریشان مکن هرچه هست
به سالی توان خرمن اندوختن
به یک دم نه مردی بود سوختن
چو در دست تنگی نداری شکیب
نگه دار وقت فراخی حسیب
به دختر چه خوش گفت بانوی ده
که روز نوا برگ سختی بنه
همه وقت بردار مشک و سبوی
که پیوسته در ده روان نیست جوی
به دنیا توان آخرت یافتن
به زر پنجه شیر بر تافتن
اگر تنگدستی مرو پیش یار
وگر سیم داری بیا و بیار
اگر روی بر خاک پایش نهی
جوابت نگوید به دست تهی
خداوند زر برکند چشم دیو
به دام آورد صخر جنی به ریو
تهی دست در خوبرویان مپیچ
که بی هیچ مردم نیرزند هیچ
به دست تهی بر نیاد امید
به زر برکنی چشم دیو سپید
به یک بار بر دوستان زر مپاش
وز آسیب دشمن به اندیشه باش
اگر هرچه یابی به کف برنهی
کفت وقت حاجت بماند تهی
گدایان به سعی تو هرگز قوی
نگردند، ترسم تو لاغر شوی
چو مناع خیر این حکایت بگفت
ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت
پراگنده دل گشت از آن عیب جوی
بر آشفت و گفت ای پراگنده گوی
مرا دستگاهی که پیرامن است
پدر گفت میراث جد من است
نه ایشان به خست نگه داشتند
بحسرت بمردندو بگذاشتند؟
به دستم نیفتاد مال پدر
که بعد از من افتد به دست پسر؟
همان به که امروز مردم خورند
که فردا پس از من به یغما برند
خور و پوش و بخشای و راحت رسان
نگه می چه داری ز بهر کسان؟
برند از جهان با خود اصحاب رای
فرو مایه ماند به حسرت بجای
زر و نعمت اکنون بده کان تست
که بعد از تو بیرون ز فرمان تست
به دنیا توانی که عقبی خری
بخر، جان من، ورنه حسرت بری
مصاحبت با دوستان نیکخو و خوشسخن نیز حالتی از خوشی به انسان دست میدهد. اگرچه ممکن است همه سخنان هدفمند و مفید نباشند، اما شادی و خوشیِ ناشی از مصاحبت با دوست، اتلاف وقت نیست. اینها بخشی از زندگی ماست. از آنجا که انسان موجودی است اجتماعی، نیازمند به مراوده و گفتوگو با دیگران است.
![]()
گزیده ای از پند و اندرزهای لقمان حکیم به فرزندش :
برایشان دشوار است ؛ نداشته باش که در این صورت آن هم نشین از تو متنفر می شود و آن دیگری از تو کناره گیری میکند و
در نتیجه تنها و بی مونس می مانی و چون تنها ماندی سر افکنده و خوار و بی مقدار میشوی .
کرده ای زیرا دشمن را نسبت به خودت کار ساز کرده ای .
کودکی نکردم تا زودتر بزرگ شوم!
و زمان چه دیر می گذشت!

امروز
سالها آنچنان زود می گذرند
که تمام زندگی برایم
بچه بازی می نماید!!!



گفته بودم
چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...
- آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند
آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند
آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند
- آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند
آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند
آدم هاي كوچك بي دردند
- آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند
- آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
- آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
- آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم هاي كوچك مسئله ندارند
- آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند
عجيب حكايتي است عزيزترين ها!حسين(ع) و يوسف (ع) از گودال و چاه به آسمان عزت رسيده اند
هر روز به گونه اي رفتار كنيد تا پرتوي كارهاي نيك شما بر ديگران بتابد
و هرگز در فكر آن نباشيد كه آيا آنان نيز عمل متقابل انجام ميدهند

![]()
چه روی است آن که پیش کاروان است؟
مگر شمعی بهدست ساروان است
سلیمان است گویی در عماری
که بر باد صبا تختش روان است
جمال ماهپیکر بر بلندی
بدان مانّد که ماه آسمان است
بهشتی صورتی در جوف محمل
چو برجی کآفتابش در میان است
خداوندان عقل این طرفه بینند
که خورشیدی بهزیر سایبان است
چو نیلوفر در آب و مهر در میغ
پریرخ در نقاب پرنیان است
ز روی کار من برقع برانداخت
بهیکبار آن که در برقع نهان است
شتر پیشی گرفت از من به رفتار
که بر من بیش از او بار گران است
زهی اندک وفای سست پیمان
که آن سنگیندلِ نامهربان است
تو را گر دوستی با ما همین بود
وفای ما و عهد ما همان است
بدار ای ساربان آخر، زمانی
که عهد وصل را آخرزمان است
وفا کردیم و با ما غّدر کردند
برِ سعدی که این پاداش آن است
ندانستی که در پایان پیری
نه وقت پنجه کردن با جوان است؟
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل میرسانی نه به قتل میرهانی
![]()
اگر خالص شوی با او ،
صدایت میکند حتما ...
اگر بیهوده رنجیدی ،
از این دنیای بی رحمی ؛
به درگاهش قناعت کن ،
عنایت میکند حتما ...
دلت درمانده میمیرد ،
اگر غافل شوی از او ؛
به هر وقتی صدایش کن ،
حمایت میکند حتما ...
خطا گر میروی گاهی ،
به خلوت توبه کن با او ؛
گناهت ساده میبخشد ،
رهایت میکند حتما ...
به لطفش شک نکن گاهی ،
اگر دنیا حقیرت کرد ؛
تو رسم بندگی آموز ،
حمایت میکند حتما ...
اگر غمگین اگر شادی ،
خدایی را پرستش کن ؛
که هر دم بهترینها را ،
عطایت میکند حتما ...

![]()
![]()
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
میداندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
![]()
زبان خامه ندارد سربیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می سودم
بر آستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم زبادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
زموج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
زسوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می خورم زخوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق در این ره به سرشدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق

آدما مثل پنجره هایی با شیشه های رنگیاند
وقتی آفتاب می تابه برق میزنن و میدرخشن
اما وقتی تاریکی سایه میندازه اونا خاموش میشن،
زیبایی حقیقی اونا فقط در صورتی
مشخص میشه که ی نوری تو خودشون داشته باشن .
جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش
چو حق بر تو باشد تو بر بنده باش
ره نیک مردان آزاده گیر
چو استاده ای دست افتاده گیر
کسی نیک بیند به هر دو سرای
که نیکی رساند به خلق خدای
به ذهن هیچکس خطور نمیکرد کودکی مسیحی که مرتب از مدرسه فراری بود تا در دامان طبیعت محل تولدش آزادانه به مطالعه بپردازند روزی عاشق امام اول شیعیان و نویسنده دایرة المعارف «امام علی(ع) ،صدای عدالت انسانی» شود و تشیع را مکتب طغیان علیه ظلم توصیف کند.


خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند!
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند!
عریان ترم زشیشه و مطلوب سنگسار
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند!
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند!
این چندمین شب است که بیدار مانده ام
آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند!
بی تاب از تو گفتنم آوخ که قرن هاست
آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال دلی خوش کنم ولی،
با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر زخویش حضوری ندیده ام
حق دارم آفتاب قبولم نمی کند!
ما را در سایت نکته های ادبی - تاریخی وهنری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 445