همگام با طبیعت

خرید بک لینک



درختها قطع میشوند

و از پیکرشان کتاب میسازند

و کتاب از اهمیت درخت برایمان میگوید..!

بعد مرگم نه به خود زحــمت بسیار دهید
نه به من بر سـر گور و کفن آزار دهید

نه پی گورکن و قاری و غسال رویـــد
نه پی سنگ لحد پــول به حجار دهید

بده هر عضو مرا از پس مرگــم به کسی
که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

این دو چشمان قوی را به فلان چشــمچران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

وین زبان را که خداوند زبانبـازی بود
به فلان هوچی رند از پی گفتـار دهید

کلهام را که همه عمـــر پر از گچ بودهاست
پاک تحویل علی اصغر گچکار دهیــد

وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیـــاه
به فـــلان سنگتراش سر بازار دهید

چانهام را به فلان زن که پی وراجی است
معدهام را به فلان مرد شکمخوار دهید

در سر سفره خورَد فاطمـه، بیدندان، غم
به که دندان مرا نیز بــدان یار دهید

گروه اینترنتی ایران سان

برای به دست آوردن یک دل،

همانطور که هستی باش …!

صداقت موثرترین تیریست

که به قلب هدف می نشیند …

به سان رود...

که در نشیب دره..

سر به سنگ می زند...

رونده باش...

امید هیچ معجزی ز مرده نیست...

زنده باش...

Nature Photo4 طبیعت چیست و کجاست؟

بخاطر میخی نعلی افتاد

بخاطر نعلی ، اسبی افتاد

بخاطر اسبی ، سواری افتاد

بخاطر سواری ، جنگی شكست خورد

بخاطر شكستی ، مملكتی نابود شد

و همه اینها بخاطر كسی بود كه میخ را خوب نكوبیده بود.

پاییز را دیدی؟؟

آنان که رنگ عوض کردند افتادند....

نفی خشونتنفی خشونتنفی خشونتنفی خشونتنفی خشونتنفی خشونتنفی خشونتنفی خشونتنفی خشونتنفی خشونت

بیچــاره پاییز...

دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدمها میبخشد اماهمین آدمها تهمت ناروای خزان را به او میزنند.

خودمانیم تقصیر خودش است؛

بلد نیست مثل « بهار » خود گیر باشد تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد

و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد.

سیاست « تابســــتان » را هم ندارد که در ظاهر با آدمها گرم و صمیمی باشد،

ولی از پشت خنجری سوزنـــاک بزند.

بیچـــاره...

بخت و اقبال « زمستان » هم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش،

این همه خواهان داشته باشد.

او پاییز است،

روراست و بخشنده،

ساده دل فکر میکند،

اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدمها بریزد،

روزی، جایی، لحظه ای...از خوبی هایش یاد میکنند.

خبر ندارد آدمها روراست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند؛

عـــادت آدمها همین است.

یکی به این پاییز بگوید، آدمها یادشان میرود که تو رسم عــــاشقی را یادشان داده ای؛

دست در دست معشوقه ای دیگر، پا بر روی برگ های تو میگذارند و میگذرند؛

تنها یادگاری که برایت میماند،

صدای خــــش خـــــش برگهایت بعد از رفتن آنهاست.

شنیدستم که وقت برگریزان

شد از باد خزان، برگی گریزان

میان شاخهها خود را نهان داشت

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

بخود گفتا کازین شاخ تنومند

قضایم هیچگه نتواند افکند

سموم فتنه کرد آهنگ تاراج

ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج

قبای سرخ گل دادند بر باد

ز مرغان چمن برخاست فریاد

ز بن برکند گردون بس درختان

سیه گشت اختر بس نیکبختان

به یغما رفت گیتی را جوانی

کرا بود این سعادت جاودانی

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند

ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

برفت از روی رونق بوستان را

چه دولت بی گلستان باغبان را

ز جانسوز اخگری برخاست دودی

نه تاری ماند زان دیبا، نه پودی

بخود هر شاخهای لرزید ناگاه

فتاد آن برگ مسکین بر سر راه

از آن افتادن بیگه، برآشفت

نهان با شاخک پژمان چنین گفت

که پروردی مرا روزی در آغوش

بروز سختیم کردی فراموش

نشاندی شاد چون طفلان بمهدم

زمانی شیردادی، گاه شهدم

بخاک افتادنم روزی چرا بود

نه آخر دایهام باد صبا بود

هنوز از شکر نیکیهات شادم

چرا بی موجبی دادی به بادم

هنرهای تو نیرومندیم داد

ره و رسم خوشت، خورسندیم داد

گمان میکردم ای یار دلارای

که از سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب

چه شد کز من گرفتی رونق و آب

بیاد رنج روز تنگدستی

خوشست از زیردستان سرپرستی

نمودی همسر خوبان با غم

ز طیب گل، بیاکندی دماغم

کنون بگسستیم پیوند یاری

ز خورشید و ز باران بهاری

دمی کاز باد فروردین شکفتم

بدامان تو روزی چند خفتم

نسیمی دلکشم آهسته بنشاند

مرا بر تن، حریر سبز پوشاند

من آنگه خرم و فیروز بودم

نخستین مژدهٔ نوروز بودم

نویدی داد هر مرغی ز کارم

گهرها کرد هر ابری نثارم

گرفتم داشتم فرخنده نامی

چه حاصل، زیستم صبحی و شامی

بگفتا بس نماند برگ بر شاخ

حوادث را بود سر پنجه گستاخ

چو شاهین قضا را تیز شد چنگ

نه از صلحت رسد سودی نه از چنگ

چو ماند شبرو ایام بیدار

نه مست اندر امان باشد، نه هشیار

جهان را هر دم آئینی و رائی است

چمن را هم سموم و هم صبائی است

ترا از شاخکی کوته فکندند

ولیک از بس درختان ریشه کندند

تو از تیر سپهر ار باختی رنگ

مرا نیز افکند دست جهان سنگ

نخواهد ماند کس دائم بیک حال

گل پارین نخواهد رست امسال

ندارد عهد گیتی استواری

چه خواهی کرد غیر از سازگاری

ستمکاری، نخست آئین گرگست

چه داند بره کوچک یا بزرگست

تو همچون نقطه، درمانی درین کار

که چون میگردد این فیروزه پرگار

نه تنها بر تو زد گردون شبیخون

مرا نیز از دل و دامن چکد خون

جهانی سوخت ز اسیب تگرگی

چه غم کاز شاخکی افتاد برگی

چو تیغ مهرگانی بر ستیزد

ز شاخ و برگ، خون ناب ریزد

بساط باغ را بی گل صفا نیست

تو برگی، برگ را چندان بها نیست

چو گل یکهفته ماند و لاله یکروز

نزیبد چون توئی را ناله و سوز

چو آن گنجینه گلشن را شد از دست

چه غم گر برگ خشکی نیست یا هست

مرا از خویشتن برتر مپندار

تو بشکستی، مرا بشکست بازار

کجا گردن فرازد شاخساری

که بر سر نیستش برگی و باری

نماند بر بلندی هیچ خودخواه

درافتد چون تو روزی بر گذرگاه

مگسی گفت عنکبوتی را
کاین چه ساقست و ساعد باریک
گفت اگر در کمند من افتی
پیش چشمت جهان کنم تاریک

+ نوشته شده توسط محمود عباسلو درچهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵ و ساعت 0:0 |
نکته های ادبی - تاریخی وهنری...

ما را در سایت نکته های ادبی - تاریخی وهنری دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 2:52

صفحه بندی